ممکن بود که ما الان با یک گونی بزرگ سفید، نارنجی یا آبی، مشغول زبالهگردی باشیم. فارغ از هرگونه تلاش و کوشش، اگر کسی نقش شانس برای اینکه برای اینکه ما در چنان وضعیتی نیستیم را انکار کرد، احتمالا با عقلانیت بیگانه است.

حالا اینها به کنار. ما الان که هر کداممان مشغول چیزی هستیم، یکی در فکر پروژه‌های کاری عقبمانده، یکی مشغول آمادهسازی مقدمات یک جشن، دیگری به فکر محبوب از دست رفته، آن یکی در گیر و دار پز و افاده، این یکی مشغول عبادت و خلاصه هر چیزی، به نظرم باید به این فکر کنیم که ما شانس هم آورده‌ایم. شانس آورده‌ایم که چنین فرصتی داریم که بیش از تقلا برای سیر شدن در شب، که اگر یکبار بیپولی مفرط و نه حتی گرسنگی و بیسرپناهی را تجربه کرده باشید، میدانید که مغز را از کار می‌افتد و حتی نمیتوانید به این فکر کنید که چگونه از این مخمصه رها شوید، می‌‌توانیم کارهای دیگری هم انجام بدهیم.

البته در همین لحظه افراد دیگری نیز وجود دارند که بسیاری از این مسائلی که ما با آندرگیر هستیم برای آنها حل شده و در حالتی سرشار از اطمینان و آرامش به سر میبرند. البته این آسودگی به معنای عدم تحرک و کاری نکردن هم نیست که توضیح این دسته و دسته‌های دیگر افراد مثل کسانی که درگیر یک مصیبت‌ هستند باشد برای بعد.

من هر چه بیشتر به بشر فکر میکنم و بعد نسخه‌های یکسانی که برای این حجم از تنوع پیچیده میشود را میخوانم، بیشتر احساس تهوع میکنم. ما در موقعیتهای یکسانی قرار نداریم و وقتی موقعیت شروع یکسان نباشد، نسخه واحد جواب نخواهد داد. ما هر کدام برای اینکه حال بهتر و زندگی پرثمرتری تجربه کنیم، لازم است نسخه اختصاصی خودمان را داشته باشیم.

حتی دو خواهر و برادر، در یک خانواده، با اختلاف سنی کم، که شبیه هم باشند، در یک اتاق زندگی کرده باشند و اتفاق خیلی غیرمنتظرهای هم در زندگی هیچکدامشان نیفتاده باشد، در دو نقطه کاملا متفاوت از لحاظ حس و حال و تعامل با زندگی قرار دارند.

این همه نوشتم که بگویم، خیلیها سختشان است نسخه اختصاصی برای شما بپچیند. بیایید و لطفی به خودتان بکنید و خودتان برای زندگیتان نسخه بپیچید. البته این هم ضرورتهایی دارد که یاد گرفتن شیوه صحیح این نسخه پیچیدن، ضرورت نخست است اما بی‌توجهی به این مساله و خود را به کوچه علی چپ زدن هم در نهایت برایتان حسرت میسازد. 

من بیشترین چیزی که نگران آن هستم، حسرت آدمیزاد است. حسرت و زمانی که دیگر نتواند تغییری ایجاد کند.

اصلا چرا اینها را مینویسم؟ غصه میخورم. غصه آدمیزاد و اینکه میتواند حال خوبی را تجربه کند اما حالش خوب نیست. غصه اینکه میتوانستند به ما یاد بدهند و سالهای بیشتری را با رویه درست زندگی کنیم اما یاد ندادند. دلایلش گوناگون است اما مهم نیست چه کسی اینها را میگوید.

شما تقریبا در هر نقطهای که قرار داشته باشید، امکان تلاش برای اینکه زندگیبهتری را تجربه بکنید دارید اما این اتفاق در گذر زمان، با روش مناسب و با خون جگر رقم خواهد خورد. میارزد؟ صد البته.

برای این نوشته عنوان «درد من برای غیر من» را انتخاب کردم اما در گوشم این مساله را که ما انسان‌ها جدا از هم نیستیم زمزمه می‌شد. گرچه به این دلیل که هنوز این مساله را فهم و هضم نکرده‌ام، این عنوان در شرایط فعلی زندگی، برایم پذیرفته‌‌شده‌تر است.

دیدگاهتان را بنویسید